راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

پیاده روی و پارک رفتن

  دیروز که چهارشنبه همسر مهربانم و یکی یکدونه قشنگم اومدن دنبالم که بریم خونه عمو میران و خاله لیلا، چون منتظر بودیم که عمه ندا و عمو نیما از تهران بیان، راستیتش پنجشنبه چهلمین روز درگذشت خاله همسرم بود بچه ها تصمیم گرفته بودن که برای مراسم برن بخاطر این ما هم رفتیم که هم بچه ها رو ببینیم و هم تصمیم بگیرن که کی راه بیافتن راستش چون من پنجشنبه و جمعه کلاس داشتم باهاشون نرفتم و این دو سه روزه تنها موندیم، من هم چون صبح باید زود بیدار میشدمو میرفتم سمت دانشگاه رامیلا رو هم سر راه میبردم خونه مامانم تصمیم گرفتم که شب برم خونشونو بمونم اونجا هر چند که تمام هفته مامانم رامیلا رو نگه میدارم ...
4 آذر 1390

پارک رفتن و داستان های رامیلا

    دیروز بعد از ظهر من و بابایی یکمی کار داشتیم بخاطر این زدیم بیرون و گفتیم بعد از کارمون انجام دادیم رامیلا رو ببریم پارک و یکمی بگردونیم بهونه ای هم هست که خودمون هم یه حال و هوایی عوض کنیم، بعد از اینکه کارمون انجام دادیم رامیلا رو بردیم پارک و اول از همه با یه جیق و هورای بلند رامیلا خانم وارد پارک شدیم از اول پارک تا آخر پارک رامیلا خانم از اینور به اونور فقط می دوید و چشمش که به گربه ها می افتاد جیق می زد و می دوید دنبالشون، حالا گربه بدو و رامیلا بدو از این ور هم ما بدو دنبال رامیلا که نخوره زمین یا گربه بهش حمله نکنه، از طرف دیگه ای هم ما با داود پسر دایی بابا اتا هم قرار گذاشته بودیم که تو پارک همدیگه...
22 آبان 1390

شیرین زبون مامان

  یه شعر بامزه من و بابا اتا برای رامیلا می خونیم که رامیلا خانم هم جواب میده :     من و بابا اتا می گیم : آی قربونش آی قربونش . رامیلا جواب میده : بله باز من و بابا اتا میگیم : مامان ساناز قربونش یا بابا اتا قربونش . بعد دیروز برای اولین بار من و بابا اتا که اینو خوندیم رامیلا در جواب گفت : من و بابا اتا گفتیم : آی قربونش آی قربونش . رامیلا جواب داد : بابا اتا قربونش یا مامان ناناز قربونش . با اوج خستگیمون بیهوش شدیم وقتی اینو گفت .   ...
24 مهر 1390

اسباب بازی

        یه چند وقتی بود متوجه شده بودم که علاقه به کالسکه نشون میدی بخاطر همین تصمیم گرفتم برات یه کالسکه کوچولوی قشنگ که دوست داری بگیرم. دیروز هم فرصتی خوبی بود موندم خونه آنا و باباجون تا عصر که شد برم و برات یک سری اسباب بازی بخرم چون نزدیک خونه آنا و باباجون اینا یک مغازه اسباب بازی فروشی جدیداً باز شده که اسباب بازی های خیلی فانتزی و قشنگی داره. خلاصه عصر شد و من هم رفتم تا داروخانه یکسری پوشاک و قطره هایی که می خوری بگیرم برای برگشتن هم اسباب بازی فروشی رفتم و کلی اسباب بازی گرفتم برات از جمله : جارو برقی و نی نی بیبی و بولینگ و... ( کالسکه بچه ) .  ...
5 شهريور 1390

بالا و پایین پریدن

  یکی دیگه از شاهکارهای دخترم را می خوام براتون تعریف کنم. دیروز یکی از آشناهامون بستری بود بیمارستان از اونجایی که آدم بزرگی است می بایست حتماً بهش سر می زدم و بخاطر این موضوع بجای ساعت 2 بعد از ظهر ساعت 3 رسیدم خونه چشمتون روز بعد نبینه , چشمم که افتاد به رامیلا خیلی ناراحت شدم بعد که پرسیدم چی شده نگو دختر خانم یا آقا پسرم روی مبل آنا بالا پایین می پریده که افتاده زمین یک سمت صورتش کمی متورم شده , خدا بهش رحم کرد چون کنار چشم بود نمی دونستم بخندم یا عصبانی باشم. خلاصه قیافش دیدنی بود کلی هم بهش خندیدم تا چشمش افتاد به من پرید بغلم و داستان خوردن زمینش رو برام به زبون خودش تعریف کرد و کلی خندید. این هم م...
27 مرداد 1390
1